محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
896
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اندر سر پيچيد و آينه خواست و اندر وى نگريست و به نماز آدينه شد . و هنوز باز خانه نيامده بود كه تب آمدش و بيمار شد و بمرد . و رجاء بن حيوه ايدون گويد كه چون سليمان بيمار شد و عهد بفرمود نبشتن مر يكى از فرزندان خويش را ، كودكى نابالغ . گفتند : يا امير المؤمنين ، چه كنى ، كار مسلمانان را به گردن كودكى نارسيده همى [ سپارى ] ؟ و خليفتى را هيچ چيز به گور اندر نگاه ندارد مگر او مردى نيك را بر مسلمانان خليفت كرده باشد . سليمان گفت : من بحقيقت نخواستم كردن و ليكن با خويشتن بينديشيدم . پس يك دو روز بيستاد . آنگاه مرا بخواند و گفت : چه گويى اندر كار پسرم داود ! گفتم : او مردى غايب است و تو ندانى كه او زنده است يا مرده . گفت : پس كه را بينى ؟ گفتم : امير المؤمنين بهتر داند . گفت : مر عمر بن عبد العزيز را چه گويى ؟ گفتم : يا امير المؤمنين ، او مردى است از خيار مسلمانان و با فضل بسيار و با ورع و ديانت . سليمان گفت : اگر او را ولايت دهم ، و ديگرى را بجز از وى از برادران خويش نام نبرم ، فتنه برخيزد و بود كه او را نگذارند كه بر ايشان مهترى كند . و يزيد بن عبد الملك آن روز غايب بود . يزيد را از پس او عهد ولايت دهم تا خلق رضا دهند و سكون بيابند . گفتم : امير المؤمنين بهتر داند . پس سليمان عهدنامه فرمود نبشتن بر اين گونه : بِسْمِ الله الرّحمن الرَّحيم هذا كِتاب من عبد الله سليمان امير المؤمنين لعمر بن عبد العزيز انّى قد ولَّيتك الخلافة من بعدى و من بعده يزيد بن عبد الملك فاسمعوا له و أطيعوا و اتّقوا الله و لا تختلفوا فيطمع فيكم . پس بفرمود تا نامه را مهر كردند و صاحب شرط خويش را گفت ، كعب بن حامد العبسى را ، تا بخواندند ، و سليمان رجاء بن حيوه را گفت : اين نامه را بر ايشان برو بگوى تا آن كس را كه من ولى عهد كرده ام اندر اين نامه ، او را بيعت كنند . رجا بيامد و ايشان را اين سخن بگفت . گفتند بياييم و امير المؤمنين را ببينيم . او گفت : بياييد . چون ايشان اندر آمدند ، سليمان گفت : اندر اين نامه ، و اشارت